با سلام به دوستان عزیز هفته کتاب و کتابخوانی را به شما دوستداران علم تبریک میگوییم

Image result for ‫تصاویر زیبای کتاب‬‎

 جملات زیبا درمورد کتاب

روز ۲۴ آبان روز كتاب و كتابخواني

کیفیت زندگی شما را دو چیز تعیین می کند: کتابهایی که می‌خوانید و انسانهایی که ملاقات می‌کنید. "مک لوهان"
 
بهترین دوست من کسی است که کتابهایی را به من هدیه کند که تا به حال نخوانده باشم. "لینکلن
 
"کتاب، بزرگ‌ترین اختراع بشر است. "ویلیام شکسپیر
 
اگر مادر نباشد جسم انسان ساخته نمی‌شود و اگر کتاب نباشد روح بشر پرورش نمی‌یابد. "پلوتارک
کتاب راستین همان است که پا به تنهایی ما می‌گذارد. "کریستین بوبن
 
اتاق بدون کتاب، همچون بدن بدون روح است. "سیسرو
کتاب، سفینه‌ای است که اقیانوس بیکران زمان را درمی‌نوردد. "فرانسیس بیکن
 
کتاب، مونس و غمخوار اوقات حزن و خستگی است که غم و اندوه را به سرور و شادمانی تبدیل می‌کند؛ رنج و غم را از آینه‌ی خاطر زدوده و گنجینه‌ی ذهن را پر از گوهرهای گرانبها می‌کند. "ساموئل اسمایلز"
 
خواندن کتابهای خوب، در حکم مکالمه با انسانهای شرافتمند گذشته است. "دکارت
 
ستون تمدن، کتاب و مطبوعات است. "پلو تارک"
 
راستگوترین، بی‌توقع‌ترین، مفیدترین و همیشگی‌ترین رفیق برای هر کسی کتاب است. "مارک تواین"
 
مطالعه کتاب یعنی تبدیل ساعت‌های ملالت‌بار به ساعت‌های لذت‌بخش. "شارل دو مونتسکیو"
در دنیا لذتی که با لذت مطالعه برابری کند، وجود ندارد. "تولستوی
هرچه بیشتر کتاب بخوانید، بیشتر از زندگی حقیقی برخوردار خواهید شد. "فرانسوا ولتر"
چشم‌داشتی که باید از یک کتاب داشت، این است که شفاف باشد و نور را بازتاباند. "کریستین بوبن"
مطالعه، یگانه راهی است برای آشنایی و گفتگو با بزرگان روزگار که قرن‌ها پیش در دنیا به سر برده و اکنون در زیر خاک منزل دارند. "دکارت"
مطالعه، اندیشیدن با ذهن دیگری است. "آرتور شوپنهاور
کتابی که می‌خوانی، نباید به جای تو فکر کند، بلکه باید تو را به اندیشیدن وادارد. "جیمز مک واش"
هنگام مطالعه کتاب، طرف صحبت فقط دانشمندان هستند. "ساموئل اسمایلز"
خوشبخت، کسى است که به یکى از این دو چیز دست‌رسى دارد، یا کتاب‌هاى خوب یا دوستانى که اهل کتاب باشند. "ویکتور هوگو"
 
من هیچ غمى نداشتم که خواندن یک صفحه کتاب از بین نبرده باشد. کتاب، عمر دوباره است. در دنیا لذتى که با لذت مطالعه برابرى کند، نیست. "مُنْتِسکیو"
 
جامعه وقتى فرزانگى و سعادت مى‌یابد که مطالعه، کار روزانه‌اش باشد. "سقراط
 
دانشگاه واقعى، جایى است که مجموعه‌اى از کتاب در آن جمع‌آورى شده باشد. "کارلایل"
 
 
کتاب را زیاد مطالعه کنید تا بفهمید که هیچ نمى‌دانید. "مُنْتِسکیو"
آدم تنها در بهشت هم باشد، به او خوش نمى‌گذرد، ولى کسى که به کتاب یا تحقیق علاقه‌مند است، هنگامى که به مطالعه یا تفکر مشغول است، جهنم، به تنهایى براى او بهترین بهشت‌هاست. "موریس مترلینگ"
 

 

مناسبت ها

 

اربعین یعنی چهل روز بعد از وفات یا شهادت کسی . این مسئله اولین بار در داستان کربلا مطرح شده است . در مورد امام حسین (ع) داستان اربعین مطرح است و چهل روز بعد زیارت نامه ی خاصی برای ایشان مطرح می شود . این زیارت را امام صادق (ع) انشاء کرده اند .

در روایتی داریم که مومن چند علامت دارد . یکی از آنها زیارت اربعین است . پس یکی از نشان های مومن زیارت اربعین است . ثواب زیادی هم بر این زیارت مترتب است .

روز اربعین درکربلا دو اتفاق مطرح است . اتفاق اول آمدن اولین زائران بر قبر ابا عبدالله است که او جابر بن انصاری و عطیه است . او خودش یک مفسر قرآنی است . جابر هم از اصحاب رسول خداست و از کسانی است که وقتی امام به کوفه آمد با امام صحبت کرد . او برای زیارت امام حسین (ع) آماده شد . غسل کرد و لباس مرتب پوشید . قبر هم مثل امروز معلوم نبود و صحن و سرا هم نداشت . خاک و بیابان بود. او کنار قبر آمد و قبر را تشخیص داد . در آنجا زیارتنامه ای را خواند که این زیارتنامه در منابع است و به اباعبدالله سلام داد و سه بار الله اکبر گفت و حتی کنار قبر بیهوش شد . وقتی به هوش آمد فریاد زد یا حسین حبیبی یا حسین .

جریان دیگر آمدن اهل بیت است که بعضی ها نوشته اند که اهل بیت از شام آمدند و به کنار قبر اباعبدالله آمدند . البته بعضی ها مثل شیخ عباس قمی می گویند که امکان آمدن نبوده است و بعضی ها مثل قاضی طباطبایی معتقد است که اهل بیت آمده اند . من پیشنهاد میکنم که بینندگان این زیارت دو صفحه ای که در مفاتیح است را بخوانند . وقتی آفتاب می زند و روز میشود هر کجا که هستید شروع به خواند این زیارت بکنید که در این زیارت فلسفه ی قیام اباعبدالله آمده است . این همان مسئله ی تربیتی زیارتنامه است

. خدایا حسین ما خونش را داد برای اینکه جامعه را از جهل و گمراهی نجات بدهد . خیلی ها در مورد قیام امام بحث کرده اند ولی زیباترین کلمات در همین کلمه ی آمده است . امام صادق (ع) می فرمایند که حسین شهید شد تا دو تا بیماری را در جامعه ریشه کن کند . یکی جهالت و یکی ضلالت . این دو تا بیماری همواره جوامع را زمین زده است . اگر برادران یوسف ، یوسف را در چاه انداختند بخاطر جهالت بود . یوسف به آنها گفت که شما جاهل هستید . اگر قوم لوط سراغ همجنس بازی رفتند بخاطر جهالت بود. اگر قوم موسی گوساله پرست شدند بخاطر جهالت و نادانی انها بود . پس یکی از علتهای قیام امام جهل زدایی بود که اتفاقا موفق هم شد . چون بعد از این قیام بود که انقلاب ها شکل گرفت و مردم با مسائل آشنا شدند.

 

شعر زیبا در مورد اربعین حسینی بازگشت زینب کبری(س) به کربلا 

اگر چه عشق و وفا را به غایت آوردم

هجوم بی کسی ام را برایت آوردم

من از تظاهر نامحرمان عزا دارم

هزار غم ز هزاران حکایت آوردم

کسی که درد ندیده ز درد راوی نیست

به چشم آنچه که دیدم روایت آوردم

مرور تلخ ترین خاطرات من وقتی است

که آستین به سر بچه هایت آوردم

زافترای کنیزی تمام دلها ریخت

 ومن پناه به آه و دعایت اوردم

گهی که بر لب تو چوب خیزران می خورد

به آیه شإن نزول ولایت آوردم

برای آنکه به نام تو لطمه ای نرسد

هماره اسم تو را با درایت آوردم

به گریه های غریبم اگر چه خندیدند

بهار گریه سوی کربلایت آوردم

فدای پیرهن پاره ات که با چه دلی

نشان ز خاطره آشنایت آوردم

دگر به شام کسی سب مرتضی نکند

شهیده دادم و داغش برایت آوردم

طنین صوت علی را به کوفه افکندم

رشام غافله را با صدایت آوردم

سر تو سایه به سایه چراغ محمل بود

قدی خمیده کنون پیش پایت آوردم

کنار قبر تو دلهای پر حرارت را

به یاد سوختن خیمه هایت آوردم

ببین که چادر من پرچم عزای تو شد

نوا و زمزمه در نینوایت آوردم

هر آنکه فاتح دلهاست چون تو پیروز است

ببین دل همه را مبتلایت آوردم

 


////////


 

 در آستانه روز 13 آبان روز مرگ استکبار و استکبار ستیزی بر عموم آزادگان جهان مبارک باد

13 آبان؛ روز دانش آموز

سیزده آبان که در مبارزه و قیام دانش آموزان متعهد و بیدار بر ضد رژیم شاه و حامیان آن به ویژه استکبار جهانی ریشه دارد، نشانه آن است که این قشر آگاه و متعهد، در راه رسیدن به اهداف والا و عظیم انقلاب اسلامی، چه در زمان طاغوت و چه پس از پیروزی شکوه مند انقلاب اسلامی، از هیچ کوششی فروگذار نکرده است.

- نامگذاری روز دانش‌آموز

روز دانش‌آموز در ایران مصادف است با ۱۳ آبان هر سال. علت نامگذاری این روز، واقعه کشتار جمعی دانش‌آموزان تهرانی می‌باشد که به نشانه اعتراض به حکومت پهلوی در صبح روز ۱۳ آبان ۱۳۵۷ در محوطه دانشگاه تهران جمع شده بودند. به منظور گرامی‌داشت این روز، ۱۳ آبان در تقویم جمهوری اسلامی ایران به عنوان روز دانش‌آموز نامگذاری شده است.

 

- وقایع 13 آبان سال 1357

در حالي که انقلاب اسلامي مردم ايران به رهبري امام خميني به روزهاي سرنوشت سازي نزديک مي‌شد همه اقشار مردم ايران از زن و مرد و پير و جوان، سعي در ايفا نمودن نقش تاريخي خود و عمل به تکليف الهي داشتند. در اين ميان دانش‌آموزان و نوجوانان شور و حال ديگري داشتند. صبح روز 13 آبان 1357، دانش‌آموزان در حالي که مدارس را تعطيل کرده بودند، به سمت دانشگاه تهران حرکت کردند تا صداي اعتراض خود را به گوش همگان برسانند. اين جوانان پر شور و خداجو، گروه گروه، داخل دانشگاه شدند و به همراه دانشجويان و گروه‌هاي ديگري از مردم در زمين چمن دانشگاه اجتماع کردند.

 

ساعت يازده صبح، مأموران،‌ ابتدا چند گلوله گاز اشک‌آور در ميان اين جمعيت خروشان پرتاب کردند؛ اما، اجتماع کنندگان در حاليکه به سختي نفس مي‌کشيدند، صداي خود را رساتر کرده و با فرياد الله‌اکبر، لرزه بر اندام مأموران مسلح شاه افکندند. در اين هنگام تيراندازي آغاز شد و جوانان و نوجوانان بي‌گناه، يکي پس از ديگري، در خون خود غلتيدند. در اين روز، 56 تن شهيد و صدها نفر مجروح شدند.

حضرت امام در پيامي به همين مناسبت فرمودند: «... عزيزان من صبور باشيد، که پيروزي نهايي نزديک است و خدا با صابران است ... ايران امروز جايگاه آزادگان است... من از اين راه دور، چشم اميد به شما دوخته‌ام ... صداي آزاديخواهي و استقلال طلبي شما را به گوش جهانيان مي‌رسانم».

 

- دانش آموزان و مبارزه ملی با استکبار
بی گمان، دانش آموزان آگاه و رشید ما در مبارزه با استکبار، همواره نقشی فعّال و فراموش ناشدنی ایفا کرده اند. این عزیزان بودند که در 13 آبان 1357 از آیینه احساس و شعور مردم انقلابی و مسلمان ایران غبار برگرفتند و هویت مسلمانی، خوداتکایی و مبارزه با استکبار را به همگان آموختند. این نوجوانان دانش دوست بودند که با شعارهای کوبنده و مشت های گره خورده، پایه های حکومت مزدور پهلوی را سست کردند و لرزه بر اندام زمام داران کاخ های کفر انداختند.

این جوانان شجاع بودند که با قیام خویش، به مستضعفان آموختند که برای به دست آوردن حقوق از دست رفته خود، باید با ستم گران جهانی بستیزند. اینک و با توجه به آن رشادت ها و حماسه آفرینی ها، بر دانش آموزان ماست که سهم مهمی در مبارزه با استکبار بر عهده گیرند و هم چون گذشته، از پیش گامان این قیام ملّی باشند.

 

- پیام روز سیزدهم آبان
یوم اللّه سیزده آبان، یادآور حماسه ها، ایثارها و فداکاری های دانش آموزان عزیزمان است. این روز باشکوه بدین سبب روز «دانش آموز» نامیده شد، تا خاطره فرزندان دلیر انقلاب برای همیشه جاودان بماند و درسی فراموش ناشدنی برای تمام دانش آموزان در سراسر گیتی باشد که با ابرقدرت های چپاول گر به مبارزه بی امان بپردازند و عزّت را بر زندگی ذلت بار ترجیح دهند. روز سیزدهم آبان به همه مستضعفان جهان آموخت که بر ضد مستکبران قیام کنند و حقوق از دست رفته خویش را از چنگال استکبار و استعمار بیرون کشند. پیام روز سیزدهم آبان به مسلمانان این است که: تنها در برابر پروردگار جهانیان و مکتب توحید به نماز بایستند و فقط در پیش گاه خدا به کرنش بنشینند و تا همیشه زمان در برابر ظلم و زورگویی ابرقدرت ها سرتسلیم فرود نیاورند.

 

 

 

 

 

دل نوشته های عاشورایی

دل نوشته های عاشورایی

مردمی که مردی را به زیر پای نهاده اند و یوسف آل پیامبر ص را به زر ناسره فروخته اند مردمی که به شیشه دلِ دخترکان حسین ع , سنگ ستم زده اند و فرات را از کینه خود گل آلود ساخته اند, مردمی که در میدان علم تاختند و در معرکه عمل رنگ باختند و مگر با سرزنش و سفارش می توان این قوم پاییز خواه را به بهار امیدوار ساخت

● تبارشناسی عاشورا

عاشوراست که فریاد شور انگیزش، در همیشه گلدسته‌های تاریخ بلند است و به روان مسلمانان قرآن می‌آموزد.

عاشوراست آن راز بزرگی که به ماندگاری حج می‌انجامد و صفا و مروه را حیاتی دیگرگونه می‌بخشد.

عاشوراست آن خون سرخی که در رگ‌های جوانمردان اقلیم روشنایی، به خروش در آمده است.

عاشوراست که از نماز، حماسه می‌سازد و سجاده را با گل‌های شقایق زینت می‌بخشد.

عاشوراست که «ما عرفنا حق معرفتک» را جامه عمل می‌پوشاند و «و ما عبدنا حق عبادتک» را جلوه دیگرگونه می‌دهد.

عاشوراست که «رسالت» را از «اسارت» باز می‌شناساند و «حیات» را از «ممات» می‌باوراند.

عاشوراست که به آبشار روان زندگی، طراوت می‌چشاند و پرتوهای ملکوت را به گستره خاکی باز می‌تاباند.

عاشوراست که طفل عقل را در صحرای جنون می‌داوند و نهالِ خروش را در سرزمین سکوت می‌نشاند.

عاشوراست که نوجوانان شجاعت را به بلوغ می‌رساند و به چشمانِ منتظر، سعادت فروغ می‌رساند.

عاشوراست که حساب را گستاخی زوزمندان می‌ستاند و کتاب مظلومیت بشر را باز می‌خواند.

عاشوراست که دوباره به عدالت سلام می‌کند و کارِ هر چه ستم را تمام می‌کند.

و عاشوراست آن حقیقتی که عاشورایش می‌خوانند و برادر بزرگ‌ترِ تاسوعا!

● پنجره‌ای به عاشورا

برخیز! برخیز و بالا را نگاه کن! ملکوت را می‌گویم! همان‌جا که گمان می‌داری پرنده اندیشه‌ات، توان پرواز بدن را نخواهد داشت. راهت را بازیاب و قیامت آغاز کن! از این‌که به سمت مشرقِ آفتاب گام برمی‌داری و سرشار از روشنی می‌شوی و سنگلاخ‌ها را در زیر گام‌هایت لِه می‌کنی، برخود ببال!

برخیز! آن‌گونه که نشستن و ماندن، پیش رویت دست و پا بزند و خواب، در بستر تنهایی بیارامد.

آن‌گونه برخیز که برخاستن با تو برخیزد و قیام تو، بهار را از خاک برخیزاند. آن‌گونه برخیز که چشم‌ها، چون اشک، از چشمان و اشک‌ها چون آب، از چشمه‌ساران برخیزند.

برخیز که نفسِ گرم پیامبران پیشین، به تو روح بخشیده است و خونِ شهیدان عشق، همراه با سپیده، چهره تو را سرخ و سفید خواسته است. برخیز که قیام مصلحان تاریخ، تو را قامت آفریده است و همت دلیرمردان دشت جنون، تو را بازوان فراخ ساخته است. برخیز که خون دل‌های باغ فضیلت، در سینه تو شقایق شده است و ملکوتِ نیایش شب زنده‌داران عشق، روح تو را پرنده کرده است.

برخیز! برخیز و پنجره‌ای رو به عاشورا بگشا؛ پنجره‌ای به حماسه، پنجره‌ای به عرفان، پنجره‌ای به احساس و پنجره‌ای به هر چه پنجره! برخیز و پای در خنکای فرات نه تا دلت از گرمای نخل‌های سوزان کربلا آتش بگیرد. برخیز و دست در خاک‌های تفتیده کربلا فرو بر تا به خنکای بی‌وفایی نامردْ مردمان کوفه، نفرین روانه سازی. برخیز! برخیز که برخاسته بمانی.

● تقدیم به جَوْن

بود سپید دل! از نژاد سیاه بود ولی نسبتش به تاریکی نمی‌رسید، بلکه از نسل نور بود، آن هم در روزگاری که شب بودن، سکه رایج بود و بهای آدمی در گونه پوست و پوسته خلاصه می‌شد. روزگاری که مردمان، برده نفس خویش بودند و خود را به اندک سکه‌ای می‌فروختند. در دلش تازیانه هزاران سال ستم فرعونیان را حس می‌کرد؛ آن‌گاه که پدرانش را به سنگ بر سنگ وانهادن وامی‌داشتند تا اهرامِ عیش را در مصرِ خاطره‌ها بنا سازند و گاه نیز خود دیواری می‌شدند تا پادشاهانِ چند روزه، روزی چند بر آن بایستند. در دلش، تاولِ دستان و پاهای برادرانِ ستمدیده‌اش را حس می‌کرد، وقتی که حلقه‌های زنجیر، به این شهر و آن شهر کشانده می‌شدند که شاید قیمتی بیش یابند.

و ناگاه سپیده دمی برای سیاهان! شکوه آیینی که برده را نیز برادر می‌خواند و «انّما المؤمنون اخوه» را فریاد می‌زد؛ همان آیینی که روزگاران را برتر می‌شمرد و دیگر برتری‌ها را اَبْتَرً! و این «جون» بود که روزگاری میهمان سفره «فضل بن عباس» و سپس همنشین خورشید ربذه، ابوذر، همان پیرمردی که خون عدالت، رگهایش را لبریز ساخته بود و تپش قلبش «یا محمد یا علی» را فریاد می‌زد، تا روزگاری که ربذه، سوگوار رفتنش از خاک شد. دیگر بار جَوْن به علی پیوست؛ همان‌که ذکر تپش‌های دل ابوذر بود! و تماشاگر کوفه سرشار از نامردمی‌ها و محرابی که از خون سرِ علی، لاله‌زار شد.

و اینک غلام سیاه اباعبدالله است که می رزمد و از خونِ خویش وضو می‌سازد تا در نماز قیامت، زودتر از همه و در صفِ اول بایستد؛ و جَوْنِ سیاه، هم‌اکنون سرخ شده است، همچون شقایق‌ها!

● تقدیم به حنظله بن اسعد

به کاروان حسین (ع) درآمد؛ با تبسّمی به باغ چهره و ترنّمی در سخن. از آنان بود که هرگاه لب می‌گشود، چلچله‌ها مدهوش می‌شدند و چون می‌نگریست، آهوان از خویش می‌رمیدند. هنگامی که قرآن می‌خواند، فرشتگان به دهانش بوسه می‌زدند و آن‌گاه که به سجاده در می‌آمد، گل‌های جانماز می‌شکفتند. نسیم، هر صبح به شوق شانه بر گیسوانش روان بود و آفتاب به تمنایش سَرَک می‌کشید. ابرها را اشک او شوق بود. هنگامی که باران می‌شدند و دشت‌ها را استقبال از او بود که سبز می‌کرد.

مردم را بیم می‌داد از روز بازخواست و آن روز که فریادرسی به فریادشان نباشد. از این‌که پیش رسول خدا (ص) سرِ شرم فرود آورند، از این‌که به روی فرزندش به بی‌وفایی شمشیر آخته‌اند و کوفه را به نامردمی‌ها مشهور سازند، و از این‌که سرِ فرزند علی (ع) را به بام نیزه برند و شهر به شهر بگردانند و از این‌که کوفه باشند؛ همان‌گونه که با این نام می‌شناسندشان.

اما چگونه؟ مردمی که مردی را به زیر پای نهاده‌اند و یوسف آل پیامبر (ص) را به زر ناسره فروخته‌اند. مردمی که به شیشه دلِ دخترکان حسین (ع)، سنگ ستم زده‌اند و فرات را از کینه خود گل‌آلود ساخته‌اند، مردمی که در میدان علم تاختند و در معرکه عمل رنگ باختند؛ و مگر با سرزنش و سفارش می‌توان این قوم پاییز خواه را به بهار امیدوار ساخت؟!

و اکنون، خود در شوقِ سوختن، پروانه می‌شد و به دنبال شمع؛ و پروانه اگر شیفته باشد، روز و شب نمی‌شناسد و تنها به شمع می‌اندیشد. دلِ ماندن نداشت؛ آن هم ماندنی که پایانش لجنزار است. پس چه گواراتر از این‌که روان باشد که به اقیانوس بپیوندد و بی‌کرانه شود. چه دلپذیرتر از این‌که آبیِ آب، به «یا قدّوس» متصل شود؛ چه شیرین‌تر که قیامت شود، توفان شود، گردباد شود و از خاک به افلاک برخیزد، و شُد.

به سوی حسین (ع) آمد و سپس اذنِ سوختن! و شرار شوق آن‌چنان در تن انداخته بود که آفتاب را به تسخیر هُرِم خویش در آورده بود. خود سپاهی بود با هزاران سرباز جان برکف. خود حضوری بود پر شور، خود شکوهی بود جاودانه. خود طلوعی بود در خور. خود در عدو برقی بود توفان‌زا. خود آسمانی بود همیشه آبی، خود کهکشانی بود پرستاره. خود، خودی بود تا خدا!

«حنظله بن اسعد» به سمت معرکه تاخت آن‌گونه که لرزه بر سپاه دشمن افتاد. برق شمشیرهایش چشم خورشید را می‌زد و رکابِ اسب، با خشنودی، پایش را در آغوش کشیده بود.

اینک عشق، بر زمین افتاده است از زین، و فرشتگان‌اند که پیکرش را بوسه‌باران کرده‌اند

● آموزگارِ عشق بُریر

از بزرگان تبار خود بود و قاری قرآن. سالیانی را در کوفه به معلمی گذرانده بود و هرکسی در کوفه، از گلستان محضرش، اگرچه به قدرِ شاخه‌ای، گل چیده بود. علی(ع) را دیده بود و حکومتش را و این ‌که چگونه آقای کوفه، در مسجد درس می‌گفت تا آن زمان که فرقِ گلگون به آنچه آموخته بود، شهادت داد. مسجدی را دیده بود که علی (ع) بر آن منبر می‌رفت و فلسفه عشق را می‌آموزاند. همان زمان آموخته بود که از مدرسه و مسجد تا «میدان» راهی نیست و خوش‌تر آن‌که علم کسی به عمل بیانجامد.

آموزگاری بود با مدرسه‌ای به پهنای هستی و همه‌جا سرگرم تعلیم و تعلم. او آموزگار هنر بود و سرمشق دانش‌آموزانش «هیهات منّا الذله»ای که از امامش آموخته بود. پیر آموزگاری بود که در احیای «کلمه الحق» قلم به خانه وانهاده بود و سلاح رزم به دست گرفته بود؛ آن‌گونه که عقل و عشق را درس دیگری آموخت از جنس «جاءالحق و زهق الباطل».

... و اکنون روز موعود است و موعود روز! خورشید از برق شمشیرها نور می‌گیرد و مردانی از تبار آسمان پای در رکابِ اسب فرو برده‌اند تا هنگامه دیگری گرم کنند. دو سپاه رو به روی هم ایستاده‌اند، یکی با آرزوی قرب الی الله و دیگری به امید غنیمت جنگی! یکی به انگیزه حیات طیبّه و دیگری به شوق زنده ماندنی چند روزه. یکی با خدای خود خلیل شده و دیگری با ادعای خود فسیل شده.

یکی حماسه‌ساز و جانباز و دیگری هر روز به یک ساز و نیرنگ‌باز؛ یکی همرکاب با بزرگانِ مردان شهید و دیگری هم‌پیاله با پلیدترین، یعنی یزید!

این «بُریر» بود که سرکرده سپاه خصم را سرزنش می‌کرد و دشمن آن قدر خیره که از خواسته‌اش سرباز می‌زد. این‌گونه بود که بُریر، اندیشه شهادت پیاپی می‌کرد و عُمَر سعد فکر حکومتِ ری! و ای کاش زخم زبان‌های خصم پایان می‌یافت و ای وای بر دانش‌آموزانی که بر آموزگار خویش شمشیر می‌کشند برای اندکی غنیمت و چند روز ماندن زودگذر و چه دردناک که شاگردان مکتبی، استاد خود را دروغگو صدا بزنند!

بریر آموزگاری بود که با خونِ خود افتخار نوشت تا دانش‌آموزانِ تاریخ، راز ماندگاری را فرا گیرند!

● نصربن ابی نیزر ، در آغوش میدان

خرما پزانِ دردها فراهم آمده بود و نخل‌ها به مهربانی، برسر عابران سایه می‌افکندند. خورشید تازیانه شعله‌های خود را برزمین می‌نواخت و عطش از لبانِ انتظار لبریز می‌شد. صدای مردمی از تبار آسمان، حجم زمین را در آغوش کشیده بود. صدایش باران بود و می‌بارید. هنگامی که در نخلستان، قوتِ لایموتِ خود را می‌خورد، نخل‌ها برای تماشا خم می‌شدند و خورشید از شرم، عرق می‌ریخت. هر ضربه‌اش بر خاک، چشمه‌ای می‌شد جوشنده‌تر از آتشفشان و هر جرعة آن، زلال‌ترینی برای محرومان و دردکشان؛ و در خاک بذر می‌افشاند، آن‌گونه که «الدنیا مزرعه الاخره» هم برای خدا و با هر دانه‌اش، هزار «یا قدوس» می‌شکُفت.

به روزگار می‌اندیشید، و به آدمی که در فریب ابوالمال‌ها «ان الله یأمر بالعدل و الاحسان» را به دست فراموشی سپرده بود! به این می‌اندیشید که پای انسانی چگونه در شن‌زارها و ماسه‌ها، حماسه‌ها را به مرگ وامی‌دارد و چگونه خاطر خود را بدین خوش می‌دارد که پیروزی، فرار از مرگ است! در این فکر بود که چگونه مرده روح‌ها از خوبی سخن می‌گویند و با آن زندگی نمی‌کنند!

هم او بود که به «علی» می‌اندیشید؛ فرابشری که همیشه بشارت بود،؛ فراحماسه‌ای که دشمنش همیشه در هراس بود؛ فراعرفانی که دعای کمیلش، درخشنده‌تر از ستاره سهیل بود؛ فرافرهنگی که زیستنش تمدن ساز بود؛ فرا اندیشه‌ای که آسمان‌پیشه بود؛ می‌بارید و درختان فطرت را طراوتِ برگ و میوه و ساقه و ریشه بود.

و در سال شصت هجری به هجرت آماده می‌شد و به کربلایی که برایش آغوش گشوده بود. به سالاری که «هل من معین‌»‌اش ندایی برای آزاد ساختن هر آن که مرغِ روحش در قفس گرفتار است، بود؛ و اکنون فرافرصتی که در کاروان سربداران، نام‌نویسی کند؛ چرا که حروف مشترک «حماسه» و «حسین» را حس می‌کرد.

«نصربن ابی نیزر» به میدانی می‌رفت که شقایق نام خدای را می‌توان دید و هر زخمی، مُهری است که عشق را در تن آدمی به یادگار وامی‌نهد؛ و اینک «نصر» به نَصْر نزدیک می‌شود و جاودانه خواهد شد!

● آینه حماسه

مگر سرخ‌فامی دل‌های زخمی را نی‌نگرید! مگر آسمان بارانی چشم‌ها را در نمی‌یابید؟ مگر ناله‌های اسیرانِ کاروان را نمی‌شنوید؟ مگر دیگرگونِ شقایق کاریِ دشتِ نینوا نمی‌شوید؟ مگر با تماشای سرهایی که بر نیزه شکوفه کرده‌اند، رشته صبر نمی‌گسلید؟ مگر دلتان با کودکانِ خسته در میانِ‌ راه، تازیانه نمی‌خورد؟ مگر دل شما را با زنجیرهایی که بر پای کاروانیانِ عشق بسته‌اند، به روی خارها نمی‌کشانند؟ و مگر نمی‌خواهید دودِ آهتان، کاخ سبز اموی را سیاه کند؟

پس ای بازوان غیرتِ شیعه! هستی را به انتقام استخوانِ لهیده مظلومانِ کربلا بر آشوبانید و به احترامِ خونِ پاک آفتاب، که بر ریگ‌های گرم صحرای تفّ، دریا شد، قیام کنید. ای فرزندان محرم سالِ شصت، مشت‌های قرن‌ها ستمدیدگی را گره کنید و بر سینه پیشگان بکوبانید. ای چشم‌های به افق دوخته، هرگز از طغیان باز نمانید که درخت غیرت و صلابتِ نسل‌های پسین، از چشم‌های جوشان چشمِ شما آب خواهد خورد ... و ای دل‌های دلیر! هر آینه آفریدگارِ حماسه‌ای باشید که تا بی‌کرانه دشت‌ها امتداد می‌یابد و به کوه‌ها، استواری دیگرگونه می‌آموزد.

بگذارید دست کم، قطره آبی باشیم که آتش سالیانِ درد را از دامنِ روزگار، اندکی فرو نشاند! بگذارید صادقانه به فریاد «هل من ناصر» قرون پاسخ گوییم و رؤیای رؤیت گونه‌های سرخ شهادت، در خاطرمان به وقوع بپیوندند و انگشتانمان، چینِ قبای خون خدا را در آغوش گیرد!

● غروب آخر

غروب آن روزِ خورشید، از غروبی غم‌انگیزتر خبر می‌داد، خون فرزند پیامبر(ص) با شقایق‌خانه خورشید، در هم آمیخت. نسیم، سینه‌زنان، خبر سوختن فرزندان فاطمه‌(س) را به مدینه می‌برد و شب، سراسیمه از راه می‌رسید. اینک این پیکر عریان حسین (ع) است که بر رمل‌های دشت کربلا افتاده است؛ با هزار ستاره زخم، و دختری که به شیون افتاده است.

خیمه‌ها، شعله‌زار شده بود و شراره‌ها میهمان دامن کودکان بودند و کودکان، میهمانِ خارهایی که با آبله از پایشان پذیرایی می‌کردند. آن سوتر، تازیانه‌ها به نوازش یتیمان برخاسته بودند؛ و در این میانه، زینب، آن همیشه پر اندوه، چشمی به قتلگاه که بدن پاره پاره را بیابد و دستی به نوازش کودکان، تا با فرا رسیدنِ شب، ترس بر اندامشان سایه نیندازد.

آری! این دختر علی است که به قتلگاه آمده است؛ گوشه به گوشه میدان را می‌نگرد و ناگاه بوی گل، او را به سمت خویش فرا می‌خواند. با دامنی از اشک می‌رود و شاخ و برگ‌ها را کنار می‌زند؛ نیزه‌ها و شمشیرها را می‌گویم.

و کم کم بدنِ گل که آرام بر سجاده گرم صحرا آرمیده است، بی‌سر!

و آری؛ دوباره این دختر علی است که دست به زیر بدن پاره پاره می‌برد و سر به آسمان بلند، که «پروردگارا، این قربانی را از آل پیامبر(ص) قبول کن» و سپس رو به مدینه، با پیامبر به نجوا می‌پردازد که:

«این کشته فتاده به هامون حسین توست

این صید دست و پا زده در خون حسین توست».

● هم‌جرس با کاروان

ای شعله‌های شرور، بر بدن پاک سجادم تازیان مزنید. ای پنجه‌های پلید! گونه یتیمانم را به سیلی کبود نسازید. ای قاتلای یحیی! سر عزیزانِ ما را از تن جدا نکنید!

حرف‌های دل زینب بود شاید؛ در آن غروب غم‌انگیز، با بی‌کرانه‌ای از درد، در ماتم برادران و برادرزادگان. و اکنون به دنبال کودکان، تا آتش دامانشان را فرو نشاند و مهربانانه در آغوششان بگیرد؛ که مبادا خردسالی، ره بیابان پیش گیرد یا کنار بوته‌ای، از ترس جان دهد یا پنجه‌ای، دوباره چهره‌اش را کبود سازد.

چون کوه ایستاده بود تا پیامبری کند! چون کوه ایستاده بود تا بیست و سه سال باغبانی پیامبر، پر شکوه بماند. چون کوه ایستاده بود تا مادرانه، گیسوان صبر را شانه بزند، تا بیت‌الاحزان مادرش استوار بماند.

چون کوه ایستاده بود تا به یاد روزهای خوش با علی (ع)، کوفه را خطبه بخواند. چون کوه ایستاده بود تا مجتبایی کرده باشد کوچه‌های باریک مدینه را. و چون کوه ایستاده بود تا «کل یوم عاشورا» زنده بماند که ماند!

آری، چون کوه ایستاد تا کوه بماند، نماد همیشه ایستادن!

به یاد می‌آورد روزهای مدینه را، روزهای کوفه را و روزهای واپسین با حسین را! آن روزها که عطر خوش حسین، خیمه‌اش را پر کرده بود و آن وداع غم‌انگیز که روح را از تن او چند بار به در بُرد و پس آورد و آخرین بار، به انتظار دمیدنِ روحِ تازه در کالبد، اسبی با یالِ خونین و خیمه‌گاه سراسر شیون!

باید از او جدا شود؛ فرصتی نمانده است. ای کاش می‌شد بار دیگر او را در آغوش گرفت، آن تن ستاره باران را! اما افسوس که کاروان‌سالار، کاروان را به دنبال می‌کشاند. باید گذشت؛ کاروان در راه است ...

● همان کوفه

آسمانِ اندوه‌های زینب‌(س)، آن روز، بارانی تند فرو ریخت و بذری که برادر، با نثار خون، در سرخ دشت کرب و بلا پاشیده بود درخت شد؛ خطبه!

این بار، برادر بود که توفان را آرام کرد؛ از بام نیزه. و خواهر، با نگاه بر خورشید مشفق‌گونه که بر نیزه‌ها گل کرده بود، خطبه شکاند؛ چشم در چشم برادر: یک روز بر دوش پیامبر (ص) و دیگر روز بر نیزه مردمانی خیره سر، و بر لب گل‌نغمه‌های قرآن!

آری! این سر برادر بود، آن هنگام که دسته دسته سنگ‌های غُراب فام، از بام‌های خانه پرواز می‌کردند و بر پیشانی بلند سپیده‌دمان گل انداخته بودند؛ و آن سوتر، خواهری که پرده محمل به یک سو می‌زد و با دیدن آن باغ پر از لاله، سر به چوبه محمل آشنا می‌ساخت.

آیا این کوفه، همان کوفه است که علی (ع) هر روز در بازار آن، گام می‌نهاد و کم مانده بود دکّان‌ها از هیبتش فرو بریزند؟ آیا این کوفه همان کوفه است که طعم خوش روزهای فرمانروایی علی (ع) را چشیده بود؟ آیا این کوفه همان کوفه است که روزی فرمانروایی خود را در کنار تنور پیرزنی، با کودکان یتیم تماشا می‌کرد؟ آیا این کوفه، همان کوفه است که در برق ذوالفقار، شب و روز را به خوبی باز نمی‌شناخت؟ و آیا این کوفه، همان کوفه است که دخت علی (ع)، در آن محفلِ تفسیر قرآن، بر پا می‌ساخت؟

ای کوفه! بی‌شکوفه بمانی که بهار شادمانی آل پیامبر (ص) را خزان ساختی و دلِ فرزندان فاطمه (س) را، آن زمان که سربریده را در تنورِ خولی وانهادی، گداختی. چشمه سارانت، تَرَک برداشته عطش بماند که لب‌های فرزندان بانوی آب را، در حسرت جرعه‌ای پسندیدی و گمان نمودی که دست‌های قلم شده برادر آب آورش، پای نخل‌های سوزان، کتاب خواهد نوشت؟ پیشانی‌ات در تبِ هراس بسوزد، که سرِ سرداران سپاه عشق را به بان نیزه بردی و بر نگاه یتیمکان دلخسته‌اش، رحم روا نداشتی. ننگ بر تو که با خطبه‌های جانسوز فرزند علی (ع)، جان ندادی.

  1. عاشورا يعني وادع آخرين خواهري خسته با برادري از جنس نور،
    يعني عين صداقتي كه در آسمانها نظيرنداشت
     
  2.  

    ... به نام او* و به یاد او* ...
     
     


    بچه که بودم فک میکردم عاشورا یعنی هرکی که تا صب بیدار بمونه و محکم تر سینه بزنه...


    ولی بعد فهمیدم اصلا عاشورا این چیزا نیست!..


    اون کسی که واسش داریم عزا میگیریم اصلا حرفش این چیزا نبوده...

    فقط گفته که من برای احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کردم.


    بعدش من تصمیم گرفتم نمازمو اول وقت بخونم همونطور که اون مرد وسط تیر باران نماز خوند...


    تصمیم گرفتم که هر مفسد یا بدحجابی دیدم بهش تذکر بدم، همونطوری که حضرت بخاطر جلوگیری ازفساد و امر به معروف قیام کرد...



    ولی!...

    هنوزم که هنوزه خیلیا رو می بینم که فکر بچگیه منو دارن...!!!



     یا ابا عبدالله* ع 
     
  3.  
    بسم رب الحسین ع


    عاشورا هر روز در کربلای دلمان اتفاق می افتد.
    کوشش کنیم حسین دل، به دست یزید نفس، تشنه لب شهید نشود .
     . .

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
    عجیب حکایتی است! "عزیز" ترین ها - حسین(ع) و یوسف(ع) از "گودال" و "چاه" به آسمان عزت رسیده اند. (دکتر سنگری)
    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
    هرکس کتاب 72 صفحه ای عشق -عاشورا- را خوب بخواند،
    شیرازه ی سعادت را در زندگی اش گسسته نخواهد دید. (دکتر سنگری)

     
  4.  
    در طول تاریخ محرم ها و صفر های بسیاری آمده اند و رفته اند ،
    اما یاد حسین علیه السلام و شعار زیبایش همچنان ماندگار ، تازه و عزیز است....

    هیهات منا الذله ...